ذبيح الله صفا

696

تاريخ ادبيات در ايران ( فارسى )

گردون خرآس كهنه و من با خران بطبع * گَر گِرد اين خرآس بگردم برابرم در قرص سالخوردهء اين سفرهء كبود * گر من طمع كنم ز سگ زرد كمترم فرّ هماى فضلم و بازى نمىكنم * با آنكِ قد خميده چو طوق كبوترم هرچند روشنان فلك مشتى ارزنند * من طوطيم نه گُرسنه قمرى كه در پَرَم از راه لطف گرچه شكر خاى طوطيم * ليكن ز دست غم نه شكر زهر مىخورم بيدار همچو اختر و روشن دلم وليك * پيوسته در هبوط و وبالست اخترم بىمهر روشن و بدَمى مرده زنده كُن * گويى نه آدمى صفتم صبح محشرم سيمرغ بىنظير شود هر يكى به قدر * بر طايران قدسى اگر بال گسترم گر بر زمين ز مهر دلم ذرّه‌يى تَنَد * از قعر چاه ظلمت سايه برون بَرَم همچون كمر نبُد بزر غيرم احتياج * من آهنم بگوهر ذاتى توانگرم دستم تهى و پاك و تنم عور و سركشست * ز آن پايدار همچو خيار و صنوبرم آزاده‌ام چو سرو و مرا سرورى رسد * زيرا كه بنده‌زادهء دستور اكبرم نىنى ز هركه هست فروتر فروترم * خاك رهم بجز ره ادبار نسپرم حلقه به گوش و روى پر از چين چو سفره‌ام * زين روى سر گرفته‌ام و بستهء زرم دايم ز حرص باده كه خونش حلال باد * تن جملگى دهان شده مانند ساغرم گر من چو خُم نبوده‌امى جمله تن شكم * از دوستىّ مَى نبُدى خاك بر سرم تا عالمى فرو برم از حرص همچو شام * خون دل و سياهى رويست درخورم چوگان شدست هيأت پشتم ز حرص آنك * گوى زمين بجملگى آيد به كف درم خون عروس رز خورم و دانم آن مُباح * زيرا كه همچو بحرِ برآشفته كافرم همچون كمر تهىام و هم بر سرى چو تاج * گر منطقه كمر بود و ماه افسرم چون نَرد خَصلهام پسنديده نامدست * ز آن دلسياه‌تر ز حريف مُشَشدَرم